و اما روای، روایت می کند که در زمان های ماضی، پرستوی مهاجری در پی یافتن آب و دانه به باغی رسید. با اینکه هنوز فصل بهار بود؛ باغ را چون ویرانه ای دید. درختان سرسبز در گوشه و کنارش جا خوش کرده بودند. درختانی که نشان از ماندگاری در برابر کوران حوداث سالیان می داد. با این وجود در برخی از نقاط باغ نهال، درختان و گل های تازه غرس شده، بوی طراوت و سرسبزی را به آن داده بود. از وسط باغ نهر پر آبی به آرامی می گذشت. با خود در اندیشه شد. چرا این باغ در این فصل چنین رو به ویرانی می رود؟ نزدیک تر که شد. از ورای باغ نشانی از چهچه بلبلان و خوانش مرغان خوش الحان ندید و نشنید. به کنجکاوی بر شاخه درخت چنار کهن سالی نشست. هنوز ننسشته بود که تک و توکی کلاغ و زاغ در لابلای شاخه های درخت نمایان شده و به دقت حرکاتش را زیر نظر گرفتند. یک لحظه دچار ترس و هراسی موهوم شد. نکند به باغ جادو درآمده است!
در این حین کلاغی پیر به نرمی روی شاخه ای که او نشسته بود؛ قرار گرفت. با مهربانی از حال و کارش جویا شد. او به سادگی پاسخ داد که پرنده ای مهاجرست و به قصد سد جوع و تفّرج بدین باغ آمده است. با اشاره او بیشتر زاغان و کلاغان گردآمده بر فراز شاخه های آن درخت، پر کشیده و رفتند. کلاغ پیر هم حین برخاستن به نجوا گفت:
اینجا باغ مصفایی است. چند روزی بمان و از خوان پربارش بخور و توشه راه بگیر.
او با تبسمی گنگ سری به نشانه سپاس تکان داده و به تفرّج مشغول گشت. سپس برخاسته به قصد گل گشت در باغ به پرواز درآمد. روی شاخه درخت بیدی چند بلبل و مرغان خوش الحان و پوپکی را نشسته دید. به سویشان پر کشید. هنوز روی شاخه ای که آنها نشسته بودند؛ ننشسته بود که همگی به جز پوپک، بدون کلامی و خوشامدی پر کشیده و رفتند. در حیرت از این نامهربانی ایشان به کنار پوپک خزید. در این حین زاغکی روی شاخه دیگری فرود آمده و به دقت وراندازش کرد. او با لحنی گلایه آمیز از حرکات دیگر مرغان، سبب این رفتارشان را از پوپک جویا شد. او همان طور که اطرافش را به دقت می کاوید؛ پس از مکثی کوتاه نجوا گونه سخن آغازید:
مگر نمی دانی که اینجا باغ کلاغان است؟
نه، من پرنده ای مهاجرم. به قصد آب و دانه فرود آمده ام.
بر این باغ کلاغان حاکمند. هیچ پرنده و مرغی حق گفتن و خواندن ندارد؛ مگر به اذن ایشان!
پس برای همین است که آوای خوش ایشان در این بستان نمی پیچد؟
در این میان زاغک از روی آن شاخه پرید و کنار ایشان نشست. پوپک هم که او را دید. زبان در کام کشیده و خموشی گزید و پاسخش را نداد. او به فراست دریافت که سبب این خموشی و بی نوایی این باغ چیست. بی صدا پر کشید و به سوی انبوه مرغانی که روی بوته های نسترن و ریاحین کنار نهر آب به نرمی به گپ و گفت بودند؛ روانه شد. در این هنگام نوای مرغی خوش خوان از روی درخت سیبی، سکوت غم انگیز باغ را درهم نوردید. به ناگاه ولوله و نشاطی در جمع پرندگان کنار جوی در افتاد. موج شور هیجان فضای باغ را در ارتعاش درآورد. او که مبهوت صدای دلنیشن مرغ گشته بود. با نگاهی سرشار از تحسین، خواست که به هم نوایی آنان بپردازد. به آنی دسته ای از کلاغان به سوی مرغ خوش نوا یورش برده و همراه با قار قار کر کننده وی را آماج نوک زدن های بی رحمانه قرار دادند.
پس از چندی، پیکر نیمه جانش از درخت سیب فرو افتاد. باز باغ در سکوت وهن آور پیشین فرو رفت. پرستوی مهاجر با دردی جانسوز در سینه همراه با آوازی حزین به پرواز درآمده، از آن باغ گریخت.
شاد زی 16/9/95
برچسب:
نویسنده: یاسین موسویپور