خرید بک لینک

قصه غصۀ قوش پیریست

بال و پر بسته، خسته.

اسیر دام صیادی کژ رفتار

شده کار هر روزش، طعنه و آزار

کای قوش بازهم می کنی پرواز؟

تو که مأوایت آسمان بودی

موش و خرگوش را طعمه ات بودی

دیدی کنون زبون منی

گر ترا توانت هست؟

بگسل این دام، راه آسمان برگیر

هرچند بندۀ لقمه ای و خود نمی دانی

گر نباشم من، شوق پروازت نیست

چون خری پای در گِل مانی

می کنی پرواز به اشارت من

آن زمان که ز پریدن و اوج نالانی

بیا و این تکه را برگیر

نکند کز ضعف جان، بی رمق مانی.

قوش پیر و فرسوده،

در جوابش به تلخ خندی گفت:

تو قضا را کی کنی تدبیر

گر مجالی و فرصتی یابم

برهاندمی خویش را زین تحقیر.

قوش و بالان را هوای آزادیست

گرچه در بند باشند از تلبیس.

برچسب: نویسنده: یاسین موسوی‌پور تاريخ: دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت: 4:36

صفحه بندی