قصه غصۀ قوش پیریست
بال و پر بسته، خسته.
اسیر دام صیادی کژ رفتار
شده کار هر روزش، طعنه و آزار
کای قوش بازهم می کنی پرواز؟
تو که مأوایت آسمان بودی
موش و خرگوش را طعمه ات بودی
دیدی کنون زبون منی
گر ترا توانت هست؟
بگسل این دام، راه آسمان برگیر
هرچند بندۀ لقمه ای و خود نمی دانی
گر نباشم من، شوق پروازت نیست
چون خری پای در گِل مانی
می کنی پرواز به اشارت من
آن زمان که ز پریدن و اوج نالانی
بیا و این تکه را برگیر
نکند کز ضعف جان، بی رمق مانی.
قوش پیر و فرسوده،
در جوابش به تلخ خندی گفت:
تو قضا را کی کنی تدبیر
گر مجالی و فرصتی یابم
برهاندمی خویش را زین تحقیر.
قوش و بالان را هوای آزادیست
گرچه در بند باشند از تلبیس.
برچسب:
نویسنده: یاسین موسویپور