خرید بک لینک

از راویان اخبار و ناقلان گفتار نقل است. در میانه کویری که حد و مرزش بر ذی وجودان مکشوف نبود. برکه ای و مرغزاری بود که پرندگان و چرندگان ره گم کرده در کویر را مأوا و مسکنی موقت بود. شاه و حاکم آن برکه شب پره ای بود که ساکنانش بدون اجازت و فرمان وی قدم از قدم برنمی داشتند. وی را منهیان و گماشتکان پیدا و پنهان فراوان بود. اگر لغزشی و پرسشی از پرنده و چرنده ای امکان بروز می یافت. به آنی به گوش وی برسیدی. او هم به تشخیص و صلاح دید خویش خاطی را مکافات می داد.

روزی پوپک ره گم کرده ای، گذارش بدان واحه افتاد. بر شاخسار خرما بنی نشست. خیره در برکه و مرغزار شد تا بلکه آشنایی و هم نفسی بیابد. هیچ ندید. برآن شد به آواز درآمده تا نغمه اش به گوش هم جنسی رسد و او را در این چند صباحی که مقیم است؛ مصاحب گردد. دهان که باز کرد. قمریی به سویش پر کشید و کنارش نشست و نگذاشت که نغمه سرایی کند. وی از این رفتار قمری در شگفت شد؛ سبب ممانعتش را جویا شد. وی گفت:

   بدان که هر حرکتی و صدایی بی اذن شاه برکه، مستوجب عقاب و مجازاتی سخت است.

پوپک، هراسیده و حیران زبان در کام کشیده و چشم به دهان قمری دوخت. وی در ادامه گفت:

   حاکم برکه، گوش و موش فراوان دارد و بر اندیشه پرندگان و وحوش اینجا واقف است. برای اینکه بدانی و آگاه باشی. سرنوشت فاخته ای که همسایه ام بود را برایت بگویم. همین ماه پیش فاخته که مجال و امکان خواندن نداشت؛ مرثیه ای در رثای هوای تازه سروده بود؛ به زمزمه با خود ترنم می کرد. خبر به شب پره بردند که فاختۀ گستاخ هوای تازه در سر دارد. با اینکه فاخته محزون سروده اش را به عیان نخواند. به مکافات قصد خواندن هوای تازه، وی را گرفته و در سیاه چالی زیر قرارگاه حاکم برکه محبوس و به بند کشیدند.

پوپک جون این بشنید؛ نیامده پرکشید و رفت. هنگام دور شدن به آواز درآمد و قمری را گفت:

    مردن در ریگزار به از زندگی در هراس مرغزار!

                                                                                             شاد زی 14/10/95

برچسب: نویسنده: یاسین موسوی‌پور تاريخ: سه شنبه 10 اسفند 1395 ساعت: 23:33

صفحه بندی