احساس دل مردگی و افسردگی بر جسم و جانش چیره گشته و به تصویر تلویزیون خیره شده است. بی آنکه دریابد و توجهی به آن داشته باشد. گوینده هرچه را که به ذهن علیلش می رسد؛ بلغور می کند. حوصله اش سر می رود. برمی خیزد. دلش گرفته و ابریست. هوای گشتی در بیرون، خیابان یا پارک را می کند. فرقی برایش نمی کند؛ می خواهد از این افسردگی و خمودگی درآید. باید هوای تازه ای را استنشاق کند. کاهلانه شال و کلاه می کند. هنوز از خانه بیرون نزده که صدای گوینده خبر پرده گوشش را می آزارد:
هوای شهر بسیار آلوده است. مقامات هشدار داده اند. آلودگی از مرز هشدار گذشته و برای عموم مردم خطرناک است. و ...
خشمی فروخورده در وجودش زبانه می کشد. با خودش واگویه می کند:
این چه روز و روزگاریست!! این زندگیست یا مرگ تدریجی؟! هوا آلوده، اجتماع آلوده، اقتصاد و فرهنگ و سیاست و ایمان آلوده!
... همه چی رو گُه گرفته و آلودست!
دوباره با همان شال کلاه روی مبل می افتد و با نگاهی درمانده و عصبی به صفحه آلوده تلویزیون خیره می شود.
شاد زی 12/10/95
برچسب:
نویسنده: یاسین موسویپور